تبليغاتX
تنها عاشق سرگردان

تنها عاشق سرگردان

تولدی دوباره

 

باسلام به تمامی دوستان خوبم که در این مدت دوری من را تحمل کردن من دوباره برگشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:43  توسط داداش مهدي   | 

پیروزی

اين آپ را به مناسبت پيروزي تيم فوتبال پرسپوليس گذاشتم اين برد

 را به همه دوستا ن پرسپوليسيم تبريك ميگم ان شاء ا... در آسيا هم

پيروز شوند

پرسپولیس قهرمان میشه

خدا میدونه که حقشه

به لطف یزدان و بچه ها

پرسپولیس قهرمان میشه

پرسپولیس قهرمان میشه

ومناسبت بعدي، شب تولد يكي از دوستان گلمون كه يكي از سه خواهر عزيزم است، بهاونم تبريك ميگم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:40  توسط داداش مهدي   | 

عاشقی

بنام فرياد رس فرياد خواهان

 

چه زيبا وچه غمگين است مرواريدي بنام اشك در صدفي بنام چشم بخاطر

 

احساسي پاك بناممحبّت ريخته شود.

 

 

اين است حرف دل عاشقان كه نفرين به روزهاي تلخ جدائي مي فرستند

 

چه مهربان چه آشنا روان شدي به سوي من

 

يشبي به خوابم آمدي بهشت آرزوي من

 

نگاه من به روي تو

 

نگاه تو به روي من

 

 

 

تو يعني مثل نيلوفر

 

هميشه مهربان بودن

 

تو يعني باغي از نرگس

 

تو يعني كهكشان بودن

 

اگر چه دوري از اينجا

 

تو يعني اوج زيبايي

 

كنارم هستي هر شب

 

به خوابم باز مي آيي

 

 

 

 

بدررررررررررررررود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:46  توسط داداش مهدي   | 

داستان

داستان

 

 

اميد

 

چهار شمع بودند كه به آرامي مي سوختند.

 

سكوت طور بر فضاي اتاق خيمه زده بو كه به وضوح مي شد،

 

صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.

 

شمع اول گفت:من « آرامش » هستم. هيچ كس نمي تواند از نور

 

من محافظت كند،به هر حال فكر كنم بايد بروم،چون هيچ دليلي

 

براي ماندن وبيش از اين سوختن نمي بينم .

 

رفته رفته شعله اش كم نور كم نور تر شد تا اينكه به طور كامل از

 

 بين رفت .

 

شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم . گمان نكنم تا مدت زيادي

 

بمانم ،وقت رفتنمفرا رسيده وهيچ دليل براي بيشتر از اين بودنم

 

باقي نمانده است. من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم.

 

تا صحبت هايش تمام شد،نسيمي به آرامي وزيد و او را هم

 

خاموش شد.

 

شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد :من «عشق»هستم .

 

 ديگر قدرتي براي ماندنم ندارم،ديگر كسي به من هم اهميت نمب

 

دهد و مردم قدر مرا نمي دانند وفراموش كردند كه عشق از همه

 

كس به آنا نزديك تر است. بيشتر منتظر نماند ودوام نباورد،نورش

 

 كاملا از بين رفت ومانند شمع هاي قبلي خاموش شئ.

 

ناگهان كودكي وارد اتاق شد وسه شمع اول را خاموش شده ديد.

 

با گريه واندوه زيادي گفت:اي شمع ها ! اي شمه ها!چرا شعله تان

 

 خاموش شد ونورتان از بين رفت ؟ بايد تا ابد روشن بمانيد وهمه

 

 جا را نوراني كنيد.

 

شما را به خدا روشن شويد.نرويد.

 

كودك همچنان به اشك ريختن وگفتگو با شمع هاي خاموش ادامه

 

مي داد والتماس مي كرد.

 

در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كردو گفت:

 

نترس كوچولوي من،تا وقتي كه من هستم و وجود دارم مي توانم

 

آن سه شمع را روشن كنم وتا هميشه پر نور نگهشان دارم. زيرا

 

من «اميد» هستم .

 

كودك داستان ما با اشتياق وشتاب فراواني شمع چهارم را به دست

 

 گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط داداش مهدي   |